“آژنگ نیوز”:غلامعلی رعدی آذرخشی در خاطراتش می نویسد:در آنموقع (۱۲۹۸ خورشیدی)در سال سوم دبستان ملی حکمت تبریز (مؤسس مدرسه رادمرد بزرگوار آقای باقر حکمت تبریزی است) درس می خواندم. حداکثر شهریه دبستان برای بچه های اغنیا ماهی پنج قران(ریال) و برای فقرا از دو قران پائینتر و گاهی مجانی بود در پائیز هر سال هم از پنج قران تا یکتومان بعنوان پول سوخت زمستانی می دادیم.
با آنکه مدرسه حکمت تبریز از آبرومندترین مدارس ملی بود بسبب فقر ،عمومی کلاسها در اطاقهای تنگ و تاریک و مرطوب که سقفهای کوتاه داشتند تشکیل میشد. از در و دیوار مدارس آنزمان که مدیران آنها ناگزیر بودند همه روزه با لطائف الحیل یا تعصب و مزاحمت بعضی از افراد خشک و قشری و فتنه انگیز مبارزه کنند و سیاست کج دار و مریز پیش گیرند فقر میبارید ولی مدیر و اکثر معلمان و مخصوصاً ناظم مدرسه (مرحوم میرزا حسن (ریاضی) از لحاظ دلسوزی و حسن اخلاق و فضل و علاقه مندی و قناعت پیشگی و بی اعتنائی بمال دنیا در صف مجاهدین واقعی و در حکم اولیاء الله بودند .ظهور مشروطیت ایمان آنها را نسبت به اهمیت وظائف خود و آینده کشور قویتر کرده بود و از دل و جان می کوشیدند


یکی از مدارس قدیمی
در کلاسهای درس اغلب پنجره ها که از چوب سفید کج و معوج ساخته شده بودند شیشه نداشتند و در زمستانها برای جلوگیری از سرمای سوزان تبریز بجای شیشه های شکسته کاغذ کاهی نازکی با مقداری سریشم بآنها میچسباندند که آنها را هم بچه ها فوراً سوراخ میکردند و با این ترتیب به محض باز شدن در اطاق طوفانی از باد سرد در سراسر کلاس می.پیچید نیمکتها و پیشخوانهای چوبی بدقواره ای که چند سال قبل چکش نجار با میخ های کوتاه و بلند آنها را بهم متصل کرده بود درسه ،ردیف در کلاس پشت سر هم چیده شده بودند و هر نیمکت که از کثرت استعمال از هم در رفته و رنگش از سفیدی به تیرگی چرک آلودی گرائیده بود بزحمت برای نشستندو نفر شاگرد کفایت میکرد و با کمترین حرکتی ناله چوبها وجیرجیر تخته های زهوار دررفته نیمکت ها بلند میشد. در فصل زمستان صبح زود بیدار میشدیم و پس از صرف چائی و چاشت ساده ای سروصورت و گوشها را در شال پشمی رنگارنگی می پیچیدیم. دستکش وجوراب پشمی میپوشیدیم و از کوچه های تنگ پر از یخ و برف میگذشتیم و گاهی روی یخها بر خلاف توصیه معلمان و پدر و مادرها با کفشهایی که نیم پوتین یا قونداره مینامیدند سر سره بازی میکردیم تا به دبستان برسیم دستها و مخصوصاً گوشها یخ بسته بودو با انگشتان سرما زده نمیتوانستیم دگمه های پالتو را باز کنیم. غالباًدر اطراف دهن و بینی زیر پوشش شال گردن پشمی ورقه نازک یخ زده ای مانند شبنم زمستانی از بخار آب نفسهای ما پدید می آمد. کتابها را گاهی در کیف چرمی گاهی در دستمال ابریشمی یا دستمال یزدی و گاهگاهی در کیفهای پارچه ای از جنس برزنت بر گردن می آویختیم می پیچیدیم البته این وضع مخصوص کودکان طبقه متوسط و نسبتاً مرفه بود. بچه هائی هم با کفش پاره و بی جوراب و دستکش و گاهی بدون پالتو کتابها را به بغل زده به مدرسه می آمدند پس از ورود بمدرسه با سکوت و وحشت از برابر مشهدی رضا فراش سیاه چرده و یک چشمی مدرسه و از مقابل ناظم میگذشتیم و وارد یخچال یعنی کلاس سرد میشدیم.
بخاری مدرسه
فراشهای مدرسه هر روز صبح چند تکه هیزم درشت و تر در بخاری میگذاشتند و با تراشه یک گوشه آنها را میگیراندند هیزمهای مرطوب تا غروب جز جز و فس فس میکردند و آنقدر حرارت نمیدادند که دیواره های آهنی بخاری یا لوله در از آن بحد کافی گرم شود و جز پراکندن دود سرفه خیز کاری انجام نمیدادند. پیش از شروع درس بچه ها دور آن بخاری حلقه میزدند و دستها و پاهارا روی بخاری نیم گرم میگذاشتند تا بلکه مختصر حرارتی بآنها برسد. در فواصل درسها که یک ربع استراحت داشتیم مقداری کاغذ پاره و دفترچه مشق و اوراق باطله توی بخاری می انداختیم و کبریت میزدیم و گاهی بخاطر همین آتش بازی کودکانه تنبیه میشدیم. از بس که اطاق ها با وجود بخاری سرد بود غالباً سر درس با پالتو و کلاه و دستکش و شال گردن می.نشستیم دوست دیرینم مهندس رضا گنجه ای در همان ایام کودکی نقل میکرد که روزی خواهر یا خواهر زاده اش بعد از ظهر یک روز زمستان از مدرسه بخانه می آید و بی تأمل کف هر دو دست یخ بسته اش را روی بخاری داغ اطاق منزل می چسباند و فوراً بوی کباب گوشت آدمیزاد بلند میشود.در حالی که از سوزش دست ناله و گریه می کرده پدر و مادر ملامتش میکنند و میگویند دختر جان مگر نمیدانستی که بخاری پر از آتش است و دست را میسوزاند دخترک گریه خود را قطع کرده میگوید خیال کردم بخاری مدرسه است!!
از خاطرات غلامعلی رعدی آذرخشی ادیب شاعر و نویسنده
گروه تاریخ