“آژنگ نیوز”:از زندگی شخصی حسین بهزاد اطلاعات اندکی وجود دارد. در این خصوص حسینعلی اسفندیاری  روایتی اینگونه را از ارتباطش با حسین بهزاد روایت میکند:منزل پدر اینجانب که در محل بیمارستان رازی فعلی(کمی پایین تر از میدان شاپور  و حدت اسلامی کنونی در تهران) قرار داشت،مجمع ادبا و شعراء و دانشمندان و هنرمندان بود. لذاً من از کودکی علاقه‌مند به اینگونه امور بودم… در سنین هفت هشت سالگی بود. که ضمن بازی با بچه‌ها متوجه شدم جوانی به سن هجده نوزده سال زیر درخت‌های منزل مشغول نقاشی است…بعدها پی بردم که پدرم عاجی داشت که آنرا در اختیار بهزادگذاشته بود تا بر آن مینیاتوری ترسیم کند و او بعدازظهرها به منزل ما که باغی مصفا بود و درخت‌هایی کهن در آن دیده می‌شدو آب جاری از میان آن عبور می‌کرد، و مخصوصاً برای شعراء و هنرمندان و پرورش افکار آنان مکانی مناسب بشمار می‌رفت؛می‌آمد و روی قالیچه‌ای کنار جوی آبی که مدام در آن باغ جاری بود می‌ نشست و به کار خود بر آن عاج می‌پرداخت.

بهزاد - پایگاه اطلاع رسانی آژنگ

و من در عالم کودکی از او پذیرایی می‌کردم و چای و شربت وغذا برایش می‌آوردم – اما اکنون به‌یاد نمیآورم که آیا آن هنگام بهزاد تر‌یاک می‌کشید یا خیر و باده‌نوشی او را نیز به‌یاد نمی‌آورم .زیرا پدر من مردی موْمن و پای‌بند اصول مذهبی بود و فکر نمی‌کنم با این اوصاف،بهزاد که مرتب به منزل پدرم؛رفت و آمد  می کرد در آن هنگام معتادبوده باشد – وقتی بهزاد به کار می‌پرداخت. اغلب من زیر دست او می‌نشستم و به تماشا مشغول می‌شدم. حال با این علاقه‌ای که نسبت به نقاشی  و هنر در من بود و با استادی چون بهزاد که از کود کی همدم من بشمار می‌رفت، چطور شد که خود به این راه قدم نگذاشتم، این امردرخور توجه است. ٍسرانجام بعدها متوجه شدم که آن عاج منظره‌ای دارداز دامنه کو ه وچوپان و  گوسفندان مشغول چرا و از نفایس هنری است و آن نخستین کار بهزاد بشمار می‌آ ید که مستقلا و برحسب ذوق خویش کشیده است. این عاج را پدرم به پدر بزرگش  نصیرالسلطنه که برادر ارشد ما بود واگذار کرد و اکنون نزدفرزند او آقای دکترامیر محمد اسفندیاری است

زندگی اولیه بهزاد

حسین بهزاد طبق اظهارات خودش در سال ۱۲۷۳ شمسی متولدشده. پدرش میرزا فضل‌الله شیرازی نقاش و قلمدان‌ساز بود.حسین ‌بهزاد در آوان جوانی در دکان ملاعلی قلمدان ساز درمجتمع الصنایع تعلیم می‌گرفت. او بعد از مدتی که هم پدر و هم استادش درگذشتند او نزد میرزا حسن پیکرنگار،که شاگردبزرگترملاعلی بود، در همان مجمع‌الصنایع به کار پرداخت و مدت دوآزده سال یه عنو ان شاگردنزد پیکر نگارکارکرده و در هجده سالگی  کارگاه مستقلی برای خود درکاروانسرای حاجی رحیم خان درکنارسبزه‌میدان باز نمود ومشغول کار شد. درهمین مواقع بود که‌بعداز ظهرها برای تکمیل آن عاج به منزل پدرم می‌آمد. بیشتر کارهای او ابتدا کپیه کردن از مینیاتورهای قدیم بود .بخصوص نسبت به سبک مینیاتورهای صفوی و آثار کمال‌الدین بهزاد ورضا عباسی علاقه وافری داشت و آثارش بقدری شبیه آنها بود که غالبا در موزه‌ها و کلکسیونها  نگهداری می شد. اما نخستین مینیاتوری را که مستقلا کشیدو آن را حسب ذوق  وسلیقه خودش پرداخت،همان عاجی بود که در منزل پدرم آنراتکمیل کرد و سابقاً بدان آشارت رفت.

عزیمت از ایران برای تحصیل و با زگشت

درحدود سال ۱۳۰۰ شمسی(۱۹۲۱میلادی) اینجانب عازم آلمان شدم و به تحصیل طب پرداختم و درضمن تحصیل یعنی پس ازامتحان دوره لیسانس سفری به تهران کردم و در حدود شش ماه درآنجاماندم سپس بار دیگر به آ لمان رفتم و در حین تحصیل طب درکتابخانه‌های معروف آلمان در ضمن تکمیل معلومات پزشکی به‌مطالعه آثار ادبا و شعرا مشغول بودم و پس از اتمام دورهٌ طب و تخصص آن به  سال ۱۳۱۱ (۱۹۳۳ میلادی) به‌تهران بازگشتم و به کار طبابت پرداختم و بیشتر اوقاقم صرف امور شغلی و حرفه‌ایم می‌شد.

ملاقات مجدد با بهزاد و تشویق او به ساختن مینیاتورهای خیام

 بمحض بازگشت به ایران (در حدود سال ۱۳۱۱) در فکر بهزاد ویافتن او افتادم و از همان اوان ملاقاتهایی با وی دست داد و نظر سابقه و مقدمه‌ای که عرض شد عشق داشتم تابلوهابی از او داشته یه او تابلوهایی سفارش دادم و او کارهایی را برای من به‌انجام رساند.متاسفانه این بار بهزاد در وضع اسفناکی قرار داشت چه از طرفی معتاد به تریاک بود و از طرفی دیگر در استعمال الکل افراط می‌نمودو این وضع علاوه براینکه سبب ازبیین‌بردن جسم وی می شد مخارج زیادی را بر او تحمیل می کرد که قادر به فراهم اوردن آن نبود.

من اقدام کردم در وزارت فرهنگ (مدرسه ی کمال الملک)استخدام شود(توضیح تکمیلی: استخدام در مدرسه کمال‌الملک از طریق مسابقه بین هنرمندان  داوطلب انجام گرفته و استادی و هنر؛ بهزاد سبب استخدام او شده است.)ولی این حقوق و درآمدی که از کشیدن تابلوها داشت کفاف زندگانی او را نمیداد و مخارج تریاک و عرق وی رابرآورده نمی ساخت روزی این دو مطلب را با بهزاد در میان گذاشتم و به او گفتم من هر چه بتوانم دربارۀ وی کوتاهی نخواهم کرد و از طرف دیگر کمک مادی از لحاظ معالجات چون طبیب هستم و مطب دارم علاوه بر جسمانی نیز میتوانم برای او اقدام کنم به این شرط که او بطور مرتب و جدیت به کار بپردازد و برای انتشار کتاب و مجموعه ای که در نظرم مجسم شده بود مینیاتورهایی بکشد تا از وی یادگار بماند چه واقعاً دریغ است که از او و از هنر ارزنده اش اثری نماند.

بهزاد مینیاتور - پایگاه اطلاع رسانی آژنگ

بهزاد از این پیشنهاد بسیار استقبال کرد و به کار خود دلگرم شد و آمادگی خود را اظهار داشت و همانطور که از برخی نوشته های زیر آثارش غیر از مینیاتورهای رباعیات خیام بر می آید، اطمینان زیادی به من یافته بود و مرتب میل داشت به من نزدیک تر شود.و چون بهزاد خیامیست بود و علاقه وافری به او داشت و مرتب رباعیات وی را زمزمه میکرد فکر کردم او را تشویق کنم برای رباعیات خیام مینیاتورهایی با در نظر گرفتن مفاهیم آنها بکشد.روزی در حضور شاگردانش این فکر خود را با او در میان نهادم و از او خواهش کردم طبق قراری که با هم داریم وقت خود را مصروف ساختن این مینیاتورها کند و جالب توجه اینکه سالها بعد که در آمریکا بودم و کتاب حاضر نیز پایان یافته بود متوجه شدم که همان فکر و ایده که از طرف اینجانب پیشنهاد شده بود، بوسیله یکی از شاگردان بهزاد که در آنجا حضور داشت عملی شده ولی متأسفانه با وضعی بکلی مغایر با آنچه من میپنداشتم.

واداشتن بهزاد به کار مداوم

در این اوان که در حدود سال ۱۹۴۳ – ۱۳۱۲ بود و اینجانب سمت طبابت مخصوص را داشتم همانطور که اشارت رفت طبق قراری که با بهراد داشتم مخارج زندگی او را تامین نموده و همه روزه مصدر خودرا مامو رنموده و او را مرتب و هر روز صبح به شمیران (در محل نیاوران) می‌آورد و زیر درخت‌های چنار به کشیدن مینیاتور می‌پرداخت. و چون اواز فرانسه وانگلیسی سررشته نداشت و به دلایل دیگر، اینجانب بطور مداوم کنار دست او می‌نشستم و با تطبیق هر سه رباعی فارسی و انگلیسی و فرانسه و تفسیر جزئیات آن و توضیح دادن مناظر تخیلی آن، درباره هر مینیانوری تصمیم می گرفتیم. و مکرر اتفاق می‌افتاد که نظر او با نظر بنده مطابقت نداشت و ناچار می‌شدیم وقت زیادی را به بحث و مجادله و تبادل نظر بگذرانیم تا یکی از طرفین متقاعد شود.

یکی از کارهائی که بسیار طاقت فرسا و پر زحمت بود و گران تمام می‌شد کشیدن مینیاتور در روی صفحه  طلا بود.اولا تهیه اوراق طلا در آن موقع گران و کمیاب بود و در ثانی چسباندن آن اوراق بر روی صفحه مقوا و چرب کردن و قرار دادن آن صفحه را روزهای زیادی در مقابل آفتاب،برای بهزادکار طافت‌فرسا وپر زحمتی بوده و علاقه اینجانب باین کار پیش از حد تصور.خلاصه با کوشش وممارست زیاد خوشوقت هستم سه صفحه این کتاب با متن طلا در اختیاراشخاص باذوق قرار گرفته است.       

توضیح براین روایت دکتر اسفندیاری: مرحوم استاد بهزاد در پایان عمر با مرحوم دکتر اسفندیاری مراوده خود را قطع کرده و از او گله مند و بقولی با او قهر بود. زیرا بهزاد به دوستان خود گفته بود با دکتر اسفندیاری قرار گذاشته بودیم که من مینیاتورهای کتاب را آماده کنم و او وسیله چاپ را فراهم آورد و پس از فروش کتابها سهمی هم بمن داده شود لیکن دکتر اسفندیاری وقتیکه مینیاتورها را گرفت دیگر بخارج رفت و ترک رابطه با من کرد و من از کاری که از روی صدق و صفا انجام داده بودم پشیمان و نادم بودم و چاره ای نداشتم زیرا دستم از همه جا کوتاه بود.

دریغ و افسوس که مرحوم دکتر اسفندیاری وقتی این یادداشت را نوشت که استاد بهزاد در بستر غنوده بود و نمیتوانست پاسخ دهد که پشمین کلاه خویش به صد تاج خسروی درویشم و گدا و برابر نمیکنم بهزاد کسی نبود که برای قوت لایموت خود و مشروب و تریاک از کسی منت بپذیرد. او روحی متعالی داشت و قلم به مزد نبود. و اما پس از مرگ بهزاد رباعیات خیام چندین بار توسط دکتر اسفندیاری به چاپ رسید و الحمدی هم نثار او نگردید. از بخت بد اصل مینیاتورها را که دکتر اسفندیاری همواره با خود داشت در سال ۱۳۶۱ جوانی که در خدمت او بود ربود و سر دکتر را هم برید و به آمل فرار کرد و چند روز بعد با پای خود به قتلگاه آمد و بدست پلیس افتاد .

ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی زار

تا باز کجا کشته شود آنکه ترا کشت

یکی از دوستان مرحوم دکتر میگفت آه بهزاد اثر خود را کرد خوبست فرزندان دکتر اسفندیاری بهای یکی از مینیاتورهای بهزاد را صرف تهیه آرامگاهی بر بهزاد کنند یا حصه ای از پول کتابها را به ورثه بهزاد اختصاص دهند. باشد که روح آندو در عالم دیگر الفت و انس اولیه را بیایند. ان شاء الله

نوشته ی.وحدانی۱۳۶۲

معرفی اسفندیاری راوی این حکایت: حسینعلی اسفندیاری باجناق رضاخان و پسر میرزا حسن خان اسفندیاری در سال ۱۲۸۰ متولد شده است.وی مدرک دکترای طبابتش را در پاریس گرفت و در جوانی با دختر تیمورخان ازدواج کرد و باجناق رضاخان شد.اسفندیاری پس از انقلاب مدتی در زندان بود ودر نهایت در خانه اش توسط خدمتکارش به قتل رسید.

گروه گزارش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *