“آژنگ نیوز”:گزارش کودتای ۲۸ امرداد از درون خانه نخست وزیر و از زبان یکی از صدیق ترین یاران دکتر مصدق، دکترغلامحسین صدیقی؛ دکتر مصدق گفت «قتل من امروز برای مملکت و ملت مفیدتر از زندگانی من است… خواهش میکنم، آقایان خارج شوند.»
به فرماندار نظامی تلفن کردم و از او ـ سرهنگ اشرافی ـ پرسیدم که، «علت این اغتشاش و بینظمی چیست و چرا حرکت این دستهها را مانع نمیشوید؟»
او در جواب گفت: «ما به سربازان خود اطمینان نداریم. عدهای را که برای جلوگیری تظاهرات این دستهها میفرستیم با آنها همراه میشوند.»
من یقین کردم که نقشهای در کار است و کسانی هستند که بازیگر و بازیگردانند.به طرف خانه آقای نخستوزیر روان شدم. مقابل خانه آقای حشمتالدوله والاتبار که رسیدم، صدایی شنیدم که گفت: «آقای وزیر، آقای وزیر…» سر را بلند کرده، دیدم آقای حشمتالدوله، در لباس خانه، پشت پنجره طبقه دوم ایستاده. سلام کردم.
گفتند: «آقای وزیر کشور، به آقای دکتر مصدق بگویید که یک اعلامیه بدهند که ما با شاه مخالفت نداریم.»
گفتم: «آقای نخستوزیر با شاه مخالفتی ندارند که چنین اعلامیهای بدهند.»


…آقای نخستوزیر(دکتر مصدق) پرسیدند: «چه خبر دارید؟» گفتم: «اوضاع خوب نیست؛ ولی ناامید نباید بود.»
صدای تیر و تفنگ و توپ متناوبا شنیده میشد. تلفن صدا کرد. خواستیم برخیزیم؛ آقای نخستوزیر گفتند: «بمانید»، و منگنه پای تلفن را فشار دادند تا ما هم صدای طرف مقابل را بشنویم. سرتیپ ریاحی رییس ستاد بود. گزارش داد که، «بلوا کنندگان نقاط حساس شهر را گرفته و مرکز بیسیم را اشغال کردهاند. خوب است اعلامیه دستور ترک مقاومت صادر بفرمایید.»
آقای نخستوزیر گفتند: «آقا، چه اعلامیهای؟»
سرتیپ ریاحی با حالت گریهگونهای، با کلام مقطع گفت: «جناب آقای نخستوزیر، مصلحت در این است و حالا تیمسار سرتیپ فولادوند به خدمت جنابعالی میآیند. قول ایشان را مانند قول یک مشاور بپذیرید.» ما از این نحوه بیان دانستیم که ستاد ارتش را نیز اشغال کردهاند و سرتیپ ریاحی گرفتار است.
صدای تیر و تفنگ و گلوله توپ که تقریبا از بیست و پنج دقیقه قبل، یعنی از حدود ساعت شانزده شنیده میشد، رو به شدت و توالی نهاد. ما از اتاق نخستوزیر به خارج میرفتیم که اطلاعی از بیرون کسب کنیم.
در ساعت شانزده و چهل دقیقه، بار دیگر سرهنگ ممتاز وارد شد و گفت: «دو تانک “شرمن” را که قویتر از تانکهای ما است و در برابر کلانتری خیابان پهلوی بود، مخالفین تصاحب کرده و به طرف ما آوردهاند. با این حال، مقاومت مشکل است؛ ولی من ماموریت خود را، تا جان دارم، انجام میدهم و شرف سربازی خود را حفظ میکنم.»
چون سلام نظامی داد و خواست برود، آقای نخستوزیر، که روی صندلی نشسته بودند، او را به نزدیک خود خواندند و در آغوش گرفته و بوسیدند و او بیرون رفت.
در حدود ساعت شانزده و چهل و پنج دقیقه، سرتیپ فولادوند وارد اتاق شد و روی صندلی عسلی پهلوی تختخواب نشست و گفت: «با وضع فعلی، ادامه تیراندازی دو دسته نظامیان به یکدیگر بینتیجه است و موجب اتلاف نفوس میشود و برای جنابعالی و آقایان، خطر جانی دارد. اعلامیهای صادر بفرمایید که مقاومت ترک شود.»
آقای نخستوزیر فرمودند: «من در اینجا میمانم. هرچه میشود بشود. بیایند و مرا بکشند.» آقای مهندس رضوی گفت: «آقا، اعلامیهای مینویسیم و خانه را بلادفاع اعلام میکنیم.»
آقای دکتر مصدق پذیرفتند و آقایان مهندس رضوی و دکتر شایگان و مهندس احمد زیرکزاده علامیهای قریب به این مضمون نوشتند: «جناب آقای دکتر مصدق خود را نخستوزیر قانونی میدانند. حال که قوای انتظامی از اطاعت خارج شدهاند، ایشان و خانه ایشان بلادفاع اعلام میشود. از تعرض به خانه معظمله خودداری شود.»
ملحفه روی تختخواب آقای نخستوزیر را برداشت و بیرون برد و به سربازان داخل حیاط داد که آن را روی بام نصب کنند.
تیراندازی پس از تسلیم اعلامیه و برافراشتن پارچه سفید، همچنان به شدت از طرف مخالفین دوام داشت و ظاهرا اصرار به گرفتن اعلامیه برای تضعیف قوای مدافع و تشجیع قوای مهاجم و شاید انتشار آن به خاطر تسلیم طرفداران دولت در تهران و شهرستانها بود و بر طبق نقشه، مهاجمین بایستی به کار خود ادامه دهند تا به آن نتیجه برسند که بعد رسیدند.
از سه طرف شمال و شرق و جنوب، به اتاق آقای دکتر مصدق تیر تفنگ و توپ میخورد. دو سه بار به آقای دکتر پیشنهاد شد که همگی برخاسته، از این اتاق که مخصوصا هدف تیر است، بیرون برویم.
ایشان گفتند: «من از جان خود گذشتهام. قتل من امروز برای مملکت و ملت مفیدتر از زندگانی من است و از اینجا خارج نمیشوم. خواهش میکنم، آقایان به هر جا میخواهید بروید.» همه گفتیم ما حاضر به ترک جنابعالی نیستیم و همین جا میمانیم.
گلوله توپ دو جای دیوار ایوان جنوبی جلوی اتاق را خراب کرد و گلولهای از سمت مغرب از پنجره اتاق هیات وزیران گذشته، به در آهنی بسته اتاق ما خورد و صدای شدیدی کرد.


طرز نشستن ما در اتاق، کاملا بیاعتنایی ما را به مرگ نشان میداد؛ زیرا حضار همگی در سه طرف اتاق، که بیشتر مورد خطر بود، نشسته بودند. آقای دکتر روی تختخواب، مهندس کاظم حسیبی و نریمان در طرف شمال و مهندس رضوی و دکتر شایگان و مهندس سیفالله معظمی و مهندس احمد زیرکزاده در سمت مغرب. من و ملکوتی، معاون نخستوزیر و دبیران منشی نخستوزیر و کارمند نخستوزیری، روی درگاه جنوبی، یعنی همان طرف که گلوله توپ دو جای دیوار را سوراخ کرده بود، نشسته بودیم و گلوله متوالیا به دیوارها و آهن شیروانی میخورد.
مهندس رضوی گفت: «آقا! حالا که کشته میشویم، چرا اینجا بمانیم که به دست رجاله بیافتیم. از اینجا بیرون برویم؛ این حرف هرچند بیاثر نبود، ولی به نتیجه مطلوب نرسید. من گفتم: «آقایان! ممکن است ما قبل از آنکه مخالفین به اتاق وارد شوند، زیر آوار سقف و دیوار برویم. لااقل از اینجا که بیشتر مورد اصابت گلوله است، برخیزیم و به زیرزمین یکی از اتاقهای مجاور برویم.»
در این وقت همه به یکباره از جا برخاستند و پیش رفتیم و آقای نخستوزیر را هم بلند کردیم. آقای بشیر فرهمند، رییس اداره تبلیغات، با یکی دو نفر دیگر که در اتاق مجاور بودند، چون از عزیمت ما مطلع شدند، در جانب غربی را باز کردند و به طرف آقای نخستوزیر آمدند. آقای بشیر فرهمند دست ایشان را گرفته، میبوسید و به شدت گریه میکرد. این منظره رقتانگیز که محرک عاطفه تحسین و اعجاب بود.
از در شرقی بیرون رفتیم و از اتاق دیگر گذشتیم و از پلکان پایین رفته، به جای اینکه در زیرزمین متوقف شویم، همچنان به حرکت ادامه داده، از در جنوبی طبقه تحتانی عمارت مشرف به دیوار شرقی، وارد حیاط شدیم. در اینجا سه سرباز خونآلود به جمع ما پیوستند. نردبانی در پای دیوار بود؛ آن را بلند کردیم و روی دیوار گذاشتیم. یکی دو نفر به بالا رفتند…بعد آقای دکتر را به بالا فرستادیم.
[پس از گذشتن از چند خانه]به خانه آقای هریسچی، بازرگان آذربایجانی رسیدیم. صدای تیر و توپ پیوسته تا مقارن ساعت نوزده شنیده میشد. در این وقت که هوا به تدریج تاریک میشد، ما از پنجره جنوبی زیرزمین متوجه نور تیرهفام و سپس شعلههای آتش شدیم که در امتداد جنوب غربی باغ، یعنی خانه آقای دکتر مصدق، زبانه میکشید. حالت غریبی به همه ما دست داد و خیالات پریشان و افکار دردناکی از خاطر ما میگذشت که وصف آن کار آسانی نیست.
آقای دکتر مصدق به پای پنجره رو به جنوب زیرزمین آمدند. من در سمت چپ ایشان ایستاده بودم. آنچه بیشتر این منظره را غمافزا و اَلَمانگیز مینمود، مشاهده حالت وقار و تمکین پیرمردی بود که پهلوی من ایستاده بود و لهیب آن شعلههای دودآمیز را که از خانه و مسکن او برمیخاست، به چشم میدید!


شاید در حدود یک دقیقه، آقای دکتر و من، پشت پنجره دود و شعله را نظاره میکردیم. سپس آقای دکتر، با بغض در گلو، به من گفتند: «آتشسوزی خانه مهم نیست؛ من از روی آن زن که امشب سجاده ندارد که روی آن نماز بخواند، شرمندهام..!.»
آتشسوزی خانه رییس و پیشوای ما، تا مقارن ساعت ۲۱ ادامه داشت و از آن به بعد تا صبح، ریزش آب روی آتش و دیوار و آهن و شیروانی شنیده میشد!
منابع :
مصدق؛ سالهای مبارزه و مقاومت- سرهنگ غلامرضا نجاتی- جلد دوم، ص ۱۲۶-۱۳۳
کتاب «همه هستیام نثار ایران» (یادنامه دکتر غلامحسین صدیقی). پرویز ورجاوند. تهران، چاپخش، ۱۳۷۲
گروه تاریخ